تبليغاتX

جایی برای با هم بودن

1370
+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هشتم شهریور 1390ساعت 12:40  توسط حامد  | 

hamid
+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هشتم شهریور 1390ساعت 12:32  توسط حامد  | 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هشتم شهریور 1390ساعت 12:22  توسط حامد  | 

اخرین آپ

سلام آخر

به تمام دوستان عزیزم که تو این مدت کوتاه با هم آشنا شدیم و از وبلاگ ناچیز این حقیر دیدن کردن و مرا با نظرهای  سبز خود همواره شرمنده کردند و تمام عزیزانی که آمدند و ..... تشکر میکنم و از طریق امواج ماهواره ای و اینترنت روی ماه همتون رو میبوسم و عاشقانه ترینها را براتون از خدای مهربان آرزو دارم و از تمام عزیزانی که تو این مدت اگر با مطالب و نظراتم خدای نکرده آزرده خواطرشون کردم حلالیت میطلبم.

از این به بعد چشمان عاشق شما  دیگه تو این وبلاگ تا مدت نا مشخصی مطالب جدیدی نخواهند دید.و این وبلاگ تعطیل میشود.  چون برای مدت طولانی به مسافرت خواهم رفت

<< البته من از وبلاگ زیبا و سرشار از عشق شما  دوستان عزیز همواره دیدن خواهم کرد. و در بعضی از این وبلاگها منتظره ادامه بعضی از نوشته ها و خواطراتشون هستم>>

                            

 

               آرزوی بهترینها را از خداوند منان برای شما عزیزان آرزومندم

 

 

 

                                                         خداحافظ

                                                

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و ششم مهر 1388ساعت 22:1  توسط حامد  | 

                                                                   

آمدم تا مست و مدهوشت كنم اما نشد

عاشقانه تكيه بر دوشت كنم اما نشد

 آمدم تا از سر دلتنگي و دلواپسي

 گريه تلخي در آغوشت كنم اما نشد

 آرزو كردم كه يك شب در سراب زندگي

 چون شراب كهنه اي نوشت كنم اما نشد

 نازنينم، نازنينم

 ياد تو هرگز نرفت از خاطرم

 آمدم تا اين سخن آويزه گوشت كنم اما نشد

 شعله شد تا به دل خاكستر احساس تو

 لحظه اي رفتم كه خاموشت كنم اما نشد

 بعد از آن نامهربانيهاي بي حد وحصر

 سعي كردم تا فراموشت كنم اما نشد.

تورا نظاره میکنم به ماه تاب آسمان

به کوه ها به دشتها تو نیستی کنار من

ولی نگاه و یاد تو همیشه با من است

گمان مکن که رفتنت تو را برد ز یاد من

که جاودانه جاودانه ای تو در خیال خوب من

                

+ نوشته شده در  شنبه بیست و پنجم مهر 1388ساعت 23:12  توسط حامد  | 

همسفر

میخوام بنویسم ولی نمیدونم چی . نمیدونم چی بنویسم....اعصام الکی الکی خورد شده. چرا ؟ نمیدونم.

دوست دارم گریه کنم ولی نمیتونم. چرا؟ نمیدونم.  دوست دارم داد بزنم . چرا؟ نمیدونم دوست دارم برم یه جایی که هیچکس منو نشناسه . منم کسی رو نشناسم .دو ست دارم بیوفتم تو جاده و همینجوری دل جاده ها رو بگیرم تو دستم و ...... چرا؟ نمیدونم.ولی نه .چرای اینو شاید بدونم . شاید به خواطره اینه که همسفری ندارم اگه شاید همسفری داشتم.....

نه نه نه نه ... اشتباه نکنید . منظورم چیزه دیگه ایه.

                                         حالم از دست خودم بهم میخوره

 

 

 

+ نوشته شده در  جمعه هفدهم مهر 1388ساعت 8:12  توسط حامد  | 

خدا... خدااااااااااااا......دوست دارم برم بالای یه بلندی یه جایی که از همه جا بلند تر باشه .اونوقت با تمام قدرت خدارو صدا کنم . بهش بگم اخه خداجون این چی بود که افریدی این چه حسی بود که به ادمها دادی یه دونه عشق خودت بس بود دیگه. عشق زمینی رو میخواستم چیکار اخه خداجون . لا اقل اگه میدادی معرفتشم میدادی.با تمام قدرت داد بزنم ای عشق لعنت به تو. با تمام قدرت از خدا بخوام که دیگه عاشق کسی نشم

خدا جون دلم گرفته . داره میترکه نه میتونم گریه کنم نه میتونم داد بزنم. فقط و فقط میتونم بنویسم و دعا کنم . دعا کنم که دیگه ....

 

+ نوشته شده در  سه شنبه هفتم مهر 1388ساعت 14:41  توسط حامد  | 

خود اموزی از عشق

•               «زمانی فرامی‌رسد که به عشق رسیده‌ای و زمانی فرا می‌رسد که به ورای عشق می‌رسی. زمانی فرامی‌رسد که پیوند می‌یابی و از این پیوند لذت می‌بری، و زمانی خواهد رسید که تنهایی و از زیبایی تنها بودن لذت می‌بری. آری هر چیز و هر زمانی زیباست.»

 

 •                     «دوستی خالص‌ترین عشق است. دوستی والاترین صورت عشق است جایی که چیزی نمی‌خواهی، شرطی قائل نمی‌شوی، جایی که ایثار کردن عین لذت است. یکی بسیار نصیب می‌برد، اما این اصل نیست، این نصیب خودبه‌خود پیش می‌آید. انسان نیاموخته است که زیبایی‌های تنهایی را دریابد. او همیشه آوارهٔ جستن نوعی پیوند است، می‌خواهد با کسی باشد – با یک دوست، با یک پدر، با یک همسر، با یک فرزند، با یکی و کسی... اما نیاز اساسی آن است که به گونه‌ای فراموش کنی که تنهایی.»

 

 حیرت خواهی کرد، که اگر خود را دوست بداری، دیگران نیز دوستت خواهند داشت. هیچکس کسی را که خود را دوست نمی‌دارد، دوست ندارد. اگر نمی‌توانی به خود عشق بورزی، چه کس دیگری به این کار اهمیت خواهد داد؟

 

 •                     با عاشق‌شدن، کودک باقی خواهی ماند؛ و با عروج در عشق، به بلوغ دست خواهی یافت.»

•                     «بزرگ‌ترین معجزه در جهان آن است که تو هستی، من هستم. بودن بزرگ‌ترین معجزه‌است و مکاشفه درهای این معجزه بزرگ را برویت می‌گشاید.»

+ نوشته شده در  دوشنبه ششم مهر 1388ساعت 22:0  توسط حامد  | 

خدااااااااااااا!!!

• از خداوند در باره قدرت پرسیدم و او در طول زندگی مرا با مشکلات زیادی روبرو کرد و اینگونه مرا قدرتمند نمود.
 

   • از خداوند در باره خود پرسیدم و او چیستان ها و مشکلات زیادی فرا رویم نهاد و من توانستم آنها را حل کنم.

   از خداوند در باره عشق پرسیدم و او انسان های دردمندی را به من نشان داد تا بتوانم به آنها کمک کنم.

   از خداوند در باره نیکی پرسیدم و او فرصت های زیادی برای یاری رساندن به دیگران برایم فراهم نمود. 

در پایان من چیزهای را که از خداوند می خواستم  اما هر   آنچه من نیاز داشتم در اختیارمدریافت نکردم داد

+ نوشته شده در  دوشنبه ششم مهر 1388ساعت 21:58  توسط حامد  | 

غم

دوران کودکی  فکر میکردم هیچ چیز غم انگیز تر از مرگ وجود ندارد

 دوران نوجوانی فکر میکردم غم انگیزتر از شکست وجود ندارد

 و اکنون فکر میکنم هیچ چیز غم انگیزتر از جدایی وجود ندارد

 جدایی گل آتش شکفته ای است که غم انگیزتر از آن وجود ندارد                                           

                                        دلتنگی

 انتظار شیرین است ولی سخت ...

مثل شب سیاهی که در انتظار سپیدی روز است!!!~

 

+ نوشته شده در  دوشنبه ششم مهر 1388ساعت 21:56  توسط حامد  |